تبليغاتX
خاطرات گمنام
 
 
   
 
 

رفتیم خونه ی یکی از بچه ها زیاد یادم نیست . می خواستم برم یه نخ سیگار بکشم اما نمی دونستم به بهانه ی چی باید از خونه ی دوستم بیرون برم که پدرش به من شک نکنه . سریع حالو هوای خونه عوض شد . خوب یادم نمی یاد

با چند تا از دوستام بودم که اینا با دوست دختراشون قرار داشتن و می خواستم واسه ی منم یکی پیدا کنند . خلاصه اون کسی که قرار بود با من دوست بشه نبود . راستش نمی دونم چی شد که بچه ها گفتن باید با یه دختر دیگه دوست شی . خلاصه رفتم دیدمش و دهنم وا مونده بود با خودم گفتم چه خوشگله .

دوستای دیگم هم دیدن که اونا هم خوششون اومده بود . خلاصه هر کدوممون با یه دختر بودیم .

خیلی احساس عجیب و با حالی داشتم . شمارشو گرفتم با هم قدم زدیم . می خواستم به هش بگم خیلی ازت خوشم اومده. تو همون دختر آرزوهام هستی . دوباره حالو هوا عوض شد و از دختره جدا شدم

 

نمی دونم فرداش بود یا همون شب بود من با اون دختره به مسافرت رفتم . آره درسته . یادم اومد .

دور تا دورمون دره و کوه های بلند بود و هوا هم کمی سرد بود و باد می وزید البته از اون بادهای دیوونه ای که من عاشقشم

در اصل ما یک گروه حدودا 100 یا 130 نفره بودیم . وسایلی هم همراه ما بود مثل دوچرخه های خیلی خیلی بزرگ یا ابرهای خیلی خیلی بزرگ . منظورم ابرهای آسمون نیست . ابرهایی که باهاش تخته سیاه رو پاک می کنند

اما خیلی خیلی بزرگ و رنگارنگ . یادم می یاد وقتی از دور این گردنه ها و دره ها رد می شدیم  همه جیغ می زدیم . منم با اون دختر تو بغل هم بودیم

ما سوار چیزی بودیم. انگار رو سقفش نشسته بودیم . خیلی با حال بود و در ضمن گروه هایی که جلو سر ما بودن ترقه و آتیش بازی می کردن تو آسمون .

آسمون اون شب دیدنی بود صدای ترقه و نور آتیش بازی تمام آسمونو پر کرده بود . نمی دونم باز هم حالو هوا عوض شد انگار یه مدت طولانی گذشت و گذشت . نمی دونم کجا بودم

از اون دختره هم یادم رفته بود . انگار فراموش کرده بودم که با همچین کسی دوست بودم

یه دفعه شمارشو دیدم تو موبایلم . احساس کردم که این با من قهره و اگه زنگ بزنم جوابمو نمی ده . خلاصه با هاش تماس گرفتم و با من قرار گذاشت . رفتیم همدیگرو دیدیم .

خیلی با هم راه رفتیم خیلی حرف زدیم و گفت منو دیگه نمی بینی . من باید برم . اما نگفت کجا . فقط گفت خیلی دور دیگه نمی تونی منو ببینی .

همون جا ها بود که دوستامو دوباره دیدم و اینا به من گفتن که این دختره سر کارت گذاشته . این همین طور الکی با تو دوست شده و اصلا هیچ علاقه ای به تو نداره

و می بینی که الان هم داره ولت می کنه .

گفتم جریان چیه

دوستام گفتن این دختره جاسوسه اومده بوده اطلاعات جمع کنه . رو همین حساب با تو دوست شد

رفتم جای دختره دیدم داره وسایلشو جمع می کنه . موضوع رو به هش گفتم . گفتم خیلی نامردی چرا با احساساتم بازی کردی . گفت من واقعا به تو علاقه دارم دوستت دارم . ولی باید برم . اسمه واقعی شم به من گفت .

منو اون درست انگار تو همون گروهی بودیم که قبلش برات تعریف کردم و داشتیم انگار مسافرت می کردیم .

آخ کاش می شد منظره شو برات توصیف کنم . غیر قابل توصیفه . در تمام جا هایی هم که با دختره یا دوستام بودم هوا تاریک بود .

گروه انگار استراحت کرده بود و منو اون تو یه اتاق نسبتا بزرگ بودیم .

روم نمی شه بگم ولی می گم . چون فهمیده بودم می خواد بره و من هیچ وقت نمی بینمش همش تو فکر این بودم که با هاش سکس کنم چون دیگه نمی تونستم ببینمش . رفتم درهای اتاقو بستم . اما هر دری رو که می بستم تا می اومدم جای دختره اون در باز می شد و یکی

از بچه های گروه رد می شد از جلوی در . یادش بخیر . من بی خیال  سکس شدم .

رفتم جلو و بغلش کردم . گفت من باید برم . زدم زیر گریه . اعصابم داغون شد . داد زدم گفتم ای خاک تو سر من که این همه تجربه دارم تو دختر بازی بازم فریب خوردم . تو رو خدا نرو . منو با

خودت ببر . تو رو خدا . گفت نمی تونم عزیزم باید برم . تو همون صحنه دیدم یکی از درهای خونه کلا نیست و اصلا جلومون کلا باز  شد و می تونستیم بیرونو ببینیم .

یه دفعه دیدم که کنار همون دره ای که با اون دختره سفر کرده بودم ایستاده ام و هوا هم همون طور بود باد کمی سرد بود و گروهای 100 نفره دیگه هم مثله ما که قبلا سفر کرده بودیم داشتن از دور اون گردنه ها رد می شدن .

منو اون نشستیم رو زمین و گرفتمش تو بغلم و مثه اون موقع ها که با هم تو همون جاده ها و گردنه ها بودیم جیغ کشیدیم و اونم گفت ما اونجاییم . بلند داد می زد ما هم اونجاییم . منم بلند داد زدم آره ما اونجایییم . منظورش این بود که ما هم این لذتو و این

مسافرتو تجربه کردیم و الان ما هم کنار شما هستیم .

گروها رد میشدن و تو اسمون آتیش بازی و فشفشه بود و بچه ها ترقه می انداختن .

منو اون هم کنار هم نشسته بودیم و دستامونو مشت کرده بودیم و واسه گروه ها جیغ می کشیدیمو اونا رو تشویق می کردیم .

همون جا بود که از خواب بیدار شدم و اعصابم بدجوری به هم ریخته بود . هر چی سعی کردم که بخوابم نشد که نشد . دلم بدجور گرفت . و این خواب بهترین و زیبا ترین خواب زندگیم بود . خیلی طولانی بود اما فقط همین قدرشو یادم می یاد

الان ساعت 8 صبحه که دارم از ساعت 7.20 دقیقه اینارو می نویسم . وای چه خوابی بود !!!

چی می شد خواب ها واقعیت داشتن . هم چین چیزی رو عمرا دیگه تو خواب یا واقعیت ببینم . ولی خیلی زیبا بود . این قدر زیبا بود که مجبورم کرد یاد داشتتش کنم تا هیچ وقت فراموشش نکنم .

 
 
 |    نوشته شده توسط گمنام
 
 
   
 
  بعضی وقتا آدم یه گوهی می خوره (بلا نسبت) مثله خر توش گیر می کنه . آخه یکی نیست به من بگه احمق بیشعور تو که بلد نیستی گه می خوری که دست می زنی . ۵ سال جمع کرده بودم به ۲ دقیقه به گا دادم رفت . خاک بر سرم شد . ۱۰۰ هزار تومان هم رفت تو پاچم . ولی بازم درست نشد که نشد . البته الان که دیگه قیدشو زدم .

داستان از اونجا شروع می شه که بنده از سایت محبوبم یعنی همون کمیاب آنلاین نرم افزار پارتیشن بندی رو دانلود کردم . ارواح عمم می خواستم پارتیشن بندی هاردمو درست کنم . خلاصه نرم افزارو نصب کردمو رفتیم توش . اولش یکی از درایو هامو ری سایز کردم (تغییر اندازه ی حجم) . که با موفقیت انجام شد . بعدش گهی رو که نباید می خوردمو خوردم . رفتم اون مقدار فضای خالی که از ری سایز کردن به دست آورده بودمو بزارم رو درایو d که این کارو کردم و سیستم ریس تارت کرد که عملیات پارتیشن رو انجام بده . همین که رفت قسمت عملیات کارشو کرد و دیگه سیستم بالا نیومد . دیگه خلاصش می کنم کل اطلاعاتم پرید . 100 هزار تومان دادم به ریکاوری که تمام اطلاعاتمو برگردوندن غیر از محتویات درایو d . حالا بگو چی بود تو این درایو d . تمام عکس های خانوادگیم بود . تمام عکس های دوست دخترام بود و تمام فیلم هایی که با بچه ها رفته بودیم بیرون و یا تو فامیل گرفته بودیم هم بود . و حالا از اینا مهم تر فیلم های مرگ پدربزرگم و عکس های زمانی که زنده بود . خیلی اعصابم به هم ریخت . اصلا یه چیزی می شنوی . تا 1 هفته دپرس بودم . و از اون هم بدتر تمام آوازهایی که استادم خونده بود . از آواز اصفهان گرفته تا دشتی و اون آخرش که دیگه می ره تو دستگاه راست پنجگاه . خلاصه یه جورایی نابود شدم . فکر کنم یکی رازی نبوده عکسش دسته من بوده واسه همین این حادثه شوم اتفاق افتاد .

بگزریم با قضیه کنار اومدم . فقط کون سوزیم از این بود که عکس ها و فیلم های پدربزرگم پاک شد . هیف کاشکی هیچ وقت اون نرم افزارو از سایت کمیاب آنلاین دانلود نمی کردم . کاشکی هرگز دست به پارتیشن بندی نمی زدم . کاشکی و کاشکی

بزرگترین حادثه ی زندگیمو تجربه کردم که واقعا سخت بود .

اونجا بود که پشت دستمو داغ کردم

 
 
 |    نوشته شده توسط گمنام
 
 
   
 
 

در اینجا کس نمی فهمد زبان صحبت ما را

مگر آیینه دریابد حدیث حیرت ما را

جان فردا خیلی روز با حالیه .مامی داره می ره مسافرت منم خونه رو پلنگ خونه می کنم . اولین کاری که می کنم اینه که زنگ می زنم به ماندانا بیاد خونمون یه حالی بکنیم . خیلی وقته کف کردیم .

مهره های شطرنج هم که داره تموم می شه . حالا عکسشو می زارم تو وب . بعد هم زنگ می زنم به تقی که بیاد یه (منچی) بزنیم تو رگ .عزیزانی که نمی دونن من چی چیه یه سر تا مشهد بیان بعد می فهمن منچی چیه .

خلاصه که این هفته عشق و حاله . عزیزانی هم که درو داف دارن خونه خالی موجود هست اما به شرطه ها و شروطه ها .

آخر کلام هم اینه که در اینجا کس نمی فهمد زبان صحبت ما

مگر ......................................................................

 
 
 |    نوشته شده توسط گمنام
 
 
   
 
 

یادم ی افته خندم می گیره . چند روز پیش این پسر دایی ما با یکی از همکلاسی هاش (دانشگاه) دوست می شه . به گفته ی خودش دختره شبیه جومونگه . خلاصش کنم دختره به وای درس ریاضی با پسر دایی من دوست میشه . دو روز پیش می رن پارک و دختره هم به این می گه اگه بیام خونتون با من چی کار می کنی ؟ اینم می گه کاری که همه می کنن . دختره می گه می خوام ببینم قلبت چه جوری می زنه . اینم می گه خوب بیا دست بزن ببین چه جوری می زنه . دختره هم دست می زنه و از قضا قلبی هم نبوده که به تپه . بعد این می گه حالا قلبه تو چه جوری می زنه بعد هم پسر دای گرام ما دست به همه جای دختره می زنه تا بلاخره بعد از ۵ دقیقه مالوندن خانوم قلبشونو پیدا می کنه . راستی دختره ۳۰ سال سن داره داره واسه کاردانی می خونه . پسر دایی ما هم متولد ۷۰ هست . جالبه نه ؟

امروز که تو پارک با هم بودنو اینم گرفته دختره رو تو پار مالونده . (روم به دیوار) . امشب اومد جای من و خیلی خوشحال بود . منم تو دلم به هش میخندیدم . می گفتم یادش ما بچه بودیم همچین احساساتی رو تجربه می کردیم . آقا نشست سیر تا پیاز ماجراهاشو برام تعریف کرد . منم خندم گرفته بد . تو دلم گفتم خدایا چی بگم به این این . عاشق شدی بچه جان . دختره جای ننته . واسه ودفعه اول خوب گزینهای رو انتخاب کرده . البته من که با اون ماریتا دوست بودم اختلاف سنیمون ۱۸ سال بود . ولی خوب این واسه بار اول داف ۳۰ ساله زده . هر چند دختره چکش اینو زده .

خلاصه که حکایتی بود با این پسر دایی . دست زدم رو شونم گفتم برو بچه جون خونتون که امشب خواب نداری تا صبح فکر دختره هستی که چه جوری بزنیش زمین . برو بگیر بخواب . منم از صبح درگیر این شطرنج بی پدر بودم . داشتم مهره هاشو درست می کردم که عمم جلوی چشام اومده تا همین الان . خیلی وقت می بره .

خیلی خب . در ضمن خطاب به دوستانی که جو می گیرتشون و نظرات چرت و پرت می دن عرض کنم که لطف کنین دیگه به این وبلاگ نیایین چون اصلا ازتون خوشم نمی یاد . ناراحت نشی ها فقط انتقاد بود . اگه بچه ها رو هم تو این وب نمی بینی بیا خونمون تا بچه ها رو نشونت بدم . یکی از بچه ها رو هم بدم تو دستت با هاش بازی . (بابا بسه دیگه این قدر تحقیرش نکن رامین . ) هیف این کیبورد که صرف تایپ کردن تو شد . خدا رو شکر وبلاگم چند تا طرفدار داره که بیان یه نظری بدنو ما رو خوشحال کن . لازم نیست دیگه شما بیاین . باشه ؟

تا خاطره ی بعدی . . .

 
 
 |    نوشته شده توسط گمنام
 
 
   
 
  دهن این شطرنج سرویس دیوونم کرده . معتادش شدم . قفل کردم رو شطرنج . با سعید محسن رضا و بهمن آقا هر روز شطرنج . رفتم جای تقی برام یه شطرنج ساخت . این قدر خوشگل شده که اگه ببینی بدنت پوست میندازه . حالا اگه شد یه عکس ازش می گیرم . برام ۷۰۰۰ تومان در اومد ولی همین شطرنجو تو بازار می فروشن چه قدر ؟ ۴۰ تومان . فعلا داریمرو ساخت مهره هاش کار می کنیم .

راستی قضیه سربازی هم تموم شد و تا چند وقت دیگه کارت معافیتم می یاد . فردا هم باید برم باشگاه ثبت نام کنم . نزدیکه یه ماه هست که باشگاه نرفتم .

دندونمم که خدا رو شکر پر کردمو خوب شد . فعلا ی گذره دیگه . دارم رو شطرنج کار می کنم که بازیم خیلی قو شه که دیگه حریفی جلوم سبز نشه . همین دو روز پیش با بهمن تو پارک اندیشه بودیم . که اوه اونجا هم یه جریانی اتفاق افتاده بود . چند تا مرد یه دختره رو که با یه پسری تو پارک بوده رو می بینند . از قضا یکی از اون مردا با بابای دختره رفیق در می یاد . حالا جالبیش اینجاست که دختره شوهر هم داشت . آقا این لاشی ها می گفتن که بیا بریم . دختره هم گریه می کرد . پسر رو هم گرفته بودم آقا چند تا چپ و راستش کردن . دلم واسه هر دوشون سوخت . من اگه بودم به دختره یه تذکر می دادم ولی این کارا رو نمی کردم . مرده هی می گفت زنگ می زنم پلیس . زنگ می زنم بابات . دختره هم گریه کنون می گفت تو رو خدا آقا نه . ولی اینا اصلا هدفشون زنگ زدن نبود .همش به دختره می گفتن که بیا بریم حالا بیا بریم . حروم زاده ها می خواستند دختره رو ببرن خونه خالی بزننش زمین . آخه لاشی ها آدم هم این قدر پست . به خدا دمه خودمونو گرم . خیلی با مرامیم . هر چند دختره هم خیلی نامرد بود که شوهر داشت و این کارا رو می کرد . بی خیال دلم بیشتر واسه شوهر دختره می سوزه . بیچاره .

خلاصه تو پارک همچن جریانی اتفاق افتاد . منو بهمن هم مشغول شطرنج بازی کردن بودیم که دو تا پیر مرد اومدن . یکیشون خیلی دوست داشت با من بازی کنه . بهمن منو شکست داد . منو با پیر مرده بازی کردم که خداییش بازیش خیلی خوب بود . ولی نتونست جلوی من بازی کنه . اومد اسبه منو بزنه . من وزیرشو زدم . آقا پیر مرده مارس مونده بود . آخر هم کیشو ماتش کردمو بازی تموم شد .

آخی دهنم کف کردم خیلی نوشتم . کاری باری .

از بچه هایی که میان نظر میدن . خیلی تشکر می کنم . شرمنده وقت نمی کنم بیام وبلاگتون . ولی قول می دم سرم خلوت شد بیام وبلاگاتون . بازم . ممنون . بای

 
 
 |    نوشته شده توسط گمنام
 
 
   
 
 

وای اسمش میاد تنم می لرزه . دیگه به هفت جای عمم می خندم اگه دیگه مسواک نزنم . هر روز داشت خالی تر می شد . تموم باکتری ها نفوذ کرده بودن . فیلم جنگی شده بود . تا خالم برام یه وقت دکتر گرفت . بعد از ظهر رفتم خونه خاله و از اونجا رفتیم دندان پزشکی . یه مجتمع ناز و پر از پرستارهای ناز . البته فقط یکیش قشنگ بود . کاش مشهد هم مثه رشت بود . همونجور دختر خوشگل ریخته بود . سرتو درد نیارم . نوبت من شد . جاتون خالی یه آمپول یه متری زد تو لثه ی من بعده ۱۰ دقیقه کرخ شد . رفتم تو شروع کرد به نمیدونم یه دستگاهی بود می زد به دندون ما . یه دفعه یه درده خفنی گرفت دندونم . گفت چیه پسرم دردت اومد هنوز سرشه. صدا زد که خانم پرستار یه بی حسی دیگه بیارین . تو دلم گفتم ای مادرت آقای دندون پزشک . پرستار اومد و آمپولو داد به جناب دکتر . جناب دکتر هم نامردی نکرد زد توش . یعنی منظورم این بود که زد تو همون قسمتی که درد می کرد . در همون حالت خواهر و مادر و زنه جناب دکتر رو در دلم یاد کردم . بگزریم کاش این آخرین دردی بود که می کشیدم . دیدم دکتر جون رفت یه سوزن غول آسا آورد و گفت خب پسرم الان یه کاری میکنم که تا اعماق حال کنی . گفتم باشه . سوزنو دوباره فرو کرد توش . یعنی تو لثه . بعد هم خنده ی پر معنایی کرد و در دل گفتم بازم مادرت دکتر . گفت پسرم الان عصب کشی کردم . اگر بعد از این شما دردی حس کردی تو دلت دیگه فحشم نده به زبون بگو . گفتم باشه . بگزیریم . دندونو پانسمان کرد تا چند روز دیگه برم برام پرش کنه .

ولی خدایی خیلی خفن درد داشت . دندونم خراب شده بود به عصب رسیده بود . اگه پرش کنم هر شب  مسواک می زنم .

پس بچه های خوب وقتی غذا خوردین حتما مسواک بزنین . جیش هم نکنین.

دوست شما عمو برقی

 
 
 |    نوشته شده توسط گمنام
 
 
   
 
  خلی خلاصه بگم این چند ماه چه اتفاقاتی افتاد .

اول اینکه دایی بزرگم فوت کرد . ۲ ماه بعد از اون پدربزرگ عزیزم فوت کرد که اون یکی وبلاگم www.jrsoft.blogfa.com 40 روز به خاطر این واقعه تعطیل بود . حالا جالببیش اینجاست که پدربزرگ عزیزم خونه ی 600 میلیونیشو به نام اون داییم کرد که داییم به بچه های داداشش ارث بده . خلاصه خانواده پریدن به هم . همه با این داییم لج شدن و اتفاقاتی هم افتاد . داییم گففته ساله دیگه خونه رو می فروشم و سهمتونو می دم . اگه پولو بده که نونمون تو روغنه . من یه باشگاه پرورش اندام می زنم . و ماهی 3 میلیون در آمدم می شه . و خونمون هم می ره تو بالا شهر . حالا . پدر خودم مغازه ی 400 میلیونیشو می خواد بفروشه که نزدیکه حرمه . گفته 30 میلیون به من می ده . حلا ببینیم می ده یا نه . در ضمن اگه بابا هم بمیره یه 700 میلیونی هم از اونجا می گیرم . (نکته . من با مادرم زندگی می کنم و پدرم هم با اون زنش زندگی می کنه تو بالا شهر ) . حالا تا ببینیم چی میشه . حس و حال نوشتن هم ندارم .

یه اتفاقه بدی افتاد که مجبور شدم وبلاگو پاک کنم . و حالا دارم از صفر شروع می کنم .

روحیه ام بسیار بسیار خوب و پر انرژیه . مواد مخدر رو به کلی ترک کردم . از درو داف ها هم خبری نیست . همه جا امن و امان هست . در ضمن یه دختر اصفهانی هم رو من کلید کرده . بوی پول به دماغش خورده . هنوز ندیمش . صداش خیلی قشنگه ولی تجربه نشون داده که دخترایی که صداهای زیبایی دارن . یا زشتن یا چاقن یا کچلن یا کورن .

کلاس آواز هم فعلا نمی رم . انشاالله پول رسید دستم . می رم کلاس آواز پیش استاد شاکری عزیز .

دیگه چی مونده . آهان بدنم دیوانه اومده بالا و وزن کم کردم . انشالله وزنمو می رسونم به 80 یا 85 که خیلی عالی می شه . راستی با اون خاله ی دیگم هم رفت و آمد می کنیم یه اتفاق هایی هم بین منو یکی از دختر خاله ها افتاده ولی هنوز چیزی معلوم نیست . اتفاقی افتاد برات می گم . خلاصه بگزریم . هوا داره سرد می شه . داف ها هم بیرون نمی یان . پس فعلا . . .

 
 
 |    نوشته شده توسط گمنام
 
 
   
 
  به علت برخی مشکلات وبلاگو پاک کردم و دوباره دارم می سازم .

مطالبی که از این به بعد در این وبلاگ مشاهده می کنین به هیچ کس ربطی نداره و من آزادم که از زندگیم هر چی دوست دارم بنویسم .

 
 
 |    نوشته شده توسط گمنام
 

pctfx3.3

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین