|
رفتیم خونه ی یکی از بچه ها زیاد یادم نیست . می خواستم برم یه نخ سیگار بکشم اما نمی دونستم به بهانه ی چی باید از خونه ی دوستم بیرون برم که پدرش به من شک نکنه . سریع حالو هوای خونه عوض شد . خوب یادم نمی یاد
با چند تا از دوستام بودم که اینا با دوست دختراشون قرار داشتن و می خواستم واسه ی منم یکی پیدا کنند . خلاصه اون کسی که قرار بود با من دوست بشه نبود . راستش نمی دونم چی شد که بچه ها گفتن باید با یه دختر دیگه دوست شی . خلاصه رفتم دیدمش و دهنم وا مونده بود با خودم گفتم چه خوشگله .
دوستای دیگم هم دیدن که اونا هم خوششون اومده بود . خلاصه هر کدوممون با یه دختر بودیم .
خیلی احساس عجیب و با حالی داشتم . شمارشو گرفتم با هم قدم زدیم . می خواستم به هش بگم خیلی ازت خوشم اومده. تو همون دختر آرزوهام هستی . دوباره حالو هوا عوض شد و از دختره جدا شدم
نمی دونم فرداش بود یا همون شب بود من با اون دختره به مسافرت رفتم . آره درسته . یادم اومد .
دور تا دورمون دره و کوه های بلند بود و هوا هم کمی سرد بود و باد می وزید البته از اون بادهای دیوونه ای که من عاشقشم
در اصل ما یک گروه حدودا 100 یا 130 نفره بودیم . وسایلی هم همراه ما بود مثل دوچرخه های خیلی خیلی بزرگ یا ابرهای خیلی خیلی بزرگ . منظورم ابرهای آسمون نیست . ابرهایی که باهاش تخته سیاه رو پاک می کنند
اما خیلی خیلی بزرگ و رنگارنگ . یادم می یاد وقتی از دور این گردنه ها و دره ها رد می شدیم همه جیغ می زدیم . منم با اون دختر تو بغل هم بودیم
ما سوار چیزی بودیم. انگار رو سقفش نشسته بودیم . خیلی با حال بود و در ضمن گروه هایی که جلو سر ما بودن ترقه و آتیش بازی می کردن تو آسمون .
آسمون اون شب دیدنی بود صدای ترقه و نور آتیش بازی تمام آسمونو پر کرده بود . نمی دونم باز هم حالو هوا عوض شد انگار یه مدت طولانی گذشت و گذشت . نمی دونم کجا بودم
از اون دختره هم یادم رفته بود . انگار فراموش کرده بودم که با همچین کسی دوست بودم
یه دفعه شمارشو دیدم تو موبایلم . احساس کردم که این با من قهره و اگه زنگ بزنم جوابمو نمی ده . خلاصه با هاش تماس گرفتم و با من قرار گذاشت . رفتیم همدیگرو دیدیم .
خیلی با هم راه رفتیم خیلی حرف زدیم و گفت منو دیگه نمی بینی . من باید برم . اما نگفت کجا . فقط گفت خیلی دور دیگه نمی تونی منو ببینی .
همون جا ها بود که دوستامو دوباره دیدم و اینا به من گفتن که این دختره سر کارت گذاشته . این همین طور الکی با تو دوست شده و اصلا هیچ علاقه ای به تو نداره
و می بینی که الان هم داره ولت می کنه .
گفتم جریان چیه
دوستام گفتن این دختره جاسوسه اومده بوده اطلاعات جمع کنه . رو همین حساب با تو دوست شد
رفتم جای دختره دیدم داره وسایلشو جمع می کنه . موضوع رو به هش گفتم . گفتم خیلی نامردی چرا با احساساتم بازی کردی . گفت من واقعا به تو علاقه دارم دوستت دارم . ولی باید برم . اسمه واقعی شم به من گفت .
منو اون درست انگار تو همون گروهی بودیم که قبلش برات تعریف کردم و داشتیم انگار مسافرت می کردیم .
آخ کاش می شد منظره شو برات توصیف کنم . غیر قابل توصیفه . در تمام جا هایی هم که با دختره یا دوستام بودم هوا تاریک بود .
گروه انگار استراحت کرده بود و منو اون تو یه اتاق نسبتا بزرگ بودیم .
روم نمی شه بگم ولی می گم . چون فهمیده بودم می خواد بره و من هیچ وقت نمی بینمش همش تو فکر این بودم که با هاش سکس کنم چون دیگه نمی تونستم ببینمش . رفتم درهای اتاقو بستم . اما هر دری رو که می بستم تا می اومدم جای دختره اون در باز می شد و یکی
از بچه های گروه رد می شد از جلوی در . یادش بخیر . من بی خیال سکس شدم .
رفتم جلو و بغلش کردم . گفت من باید برم . زدم زیر گریه . اعصابم داغون شد . داد زدم گفتم ای خاک تو سر من که این همه تجربه دارم تو دختر بازی بازم فریب خوردم . تو رو خدا نرو . منو با
خودت ببر . تو رو خدا . گفت نمی تونم عزیزم باید برم . تو همون صحنه دیدم یکی از درهای خونه کلا نیست و اصلا جلومون کلا باز شد و می تونستیم بیرونو ببینیم .
یه دفعه دیدم که کنار همون دره ای که با اون دختره سفر کرده بودم ایستاده ام و هوا هم همون طور بود باد کمی سرد بود و گروهای 100 نفره دیگه هم مثله ما که قبلا سفر کرده بودیم داشتن از دور اون گردنه ها رد می شدن .
منو اون نشستیم رو زمین و گرفتمش تو بغلم و مثه اون موقع ها که با هم تو همون جاده ها و گردنه ها بودیم جیغ کشیدیم و اونم گفت ما اونجاییم . بلند داد می زد ما هم اونجاییم . منم بلند داد زدم آره ما اونجایییم . منظورش این بود که ما هم این لذتو و این
مسافرتو تجربه کردیم و الان ما هم کنار شما هستیم .
گروها رد میشدن و تو اسمون آتیش بازی و فشفشه بود و بچه ها ترقه می انداختن .
منو اون هم کنار هم نشسته بودیم و دستامونو مشت کرده بودیم و واسه گروه ها جیغ می کشیدیمو اونا رو تشویق می کردیم .
همون جا بود که از خواب بیدار شدم و اعصابم بدجوری به هم ریخته بود . هر چی سعی کردم که بخوابم نشد که نشد . دلم بدجور گرفت . و این خواب بهترین و زیبا ترین خواب زندگیم بود . خیلی طولانی بود اما فقط همین قدرشو یادم می یاد
الان ساعت 8 صبحه که دارم از ساعت 7.20 دقیقه اینارو می نویسم . وای چه خوابی بود !!!
چی می شد خواب ها واقعیت داشتن . هم چین چیزی رو عمرا دیگه تو خواب یا واقعیت ببینم . ولی خیلی زیبا بود . این قدر زیبا بود که مجبورم کرد یاد داشتتش کنم تا هیچ وقت فراموشش نکنم .
|